تبليغاتX
ღ♥ღ یه دخترک ღ♥ღ

ღ♥ღ یه دخترک ღ♥ღ

نه..نه..دیگه تنها نیستم خدا پیشمه مثله همیشه

سلام خدای مهربون ...

منم همون بنده ی مزاحمت.

شناختیم یا واسه تو هم غریبه شدم؟

چه حرفی میزنم...خدا که هییچ وقت بندشو فراموش نمیکنه.

بنده ای تا به خدای خوش نیاز داره میاد سراغش و فریاد میزنه ای خدا ... کمکم کن....

 

 

راستش نمیدونم واسه چی حرفای بالایی رو زدم.

خوب آخه طبق معمول قلبم گفت دستم نوشت.

پس بقیه اش رو به همین منوال مینویسم.شاید کسی اون جوری به حرفام برسه...

 

خوب...

یادم میاد بچه بودم،جمعه ها که بابا نمیرفت سرکار چه قدر شاد و خوشحال دستشو میگرفتم ومیرفتیم پارک.اینو هم یادمه عاشق تاب بازی بودم.چشمامو میبستم و به بابا میگفتم تند تر و تند تر هلم بده.

از طرف دیگه مامانم نگران بود که نیفتم.

خوب بزرگ و بزرگ تر شدم تا این که شدم الهه ی 14 ساله.دیگه با نشستن روی تاب احساس شادی نمیکردم،بلکه یه جور احساس سنگینی از نگاه های بقیه رو باید متحمل میشدم.دیگه تاب بازی با سرعت زیاد واسم اون شادی گذشته رو نداشت.

من فقط دوست داشتم بشینم رو تاب و سرم و بزارم رو زنجیر هاشو تاب هم آروم حرکت کنه. یادمه وقتی این جوری میکردم دوستام بهم میگفتن الهه شدی عین این عاشقا.منم از حرفشون خندم میگرفت و میخندیدم.(بین خودمون بمونه شاید هم خوشحال میشدم از نسبت دادن این واژه بهم!)

تا این که یه بهار به بهار های زندگیم افزوده شد و یه شمع جدیدی به شمع های کیک تولدم پیوست. آره من شدم 15 ساله(البته 1 ماه هنوز مونده)

آخ یادش بخیر اون روزی که روی تاب نشسته بودم و برای دومین بار کلمه ی "عین عاشقا شدی" رو از دوستم شنیدم.راستش اون لحظه به جای خنده یه جور احساس ضعف تو خودم کردم.نمیدونم چرا ولی شاید اون وقت فهمیدم دوست داشتن آدما به این سادگی ها هم نیست.شاید اون وقت بود که من فهمیدم دوست داشتن یه بازی بچه گونه نیست که گرگ و گوسفنداش الکی باشند،یه بازی بچه گون نیست که توش آدما فقط برای دلشون بازی کنند نه برای چیزای دیگه.

البته یه شباهت هم تونستم بین دوست داشتن و بازی بچه ها پیدا کنم :

ابن که همیشه با اومدن یه یار قوی و بهتر یار ضعیف خیلی زود فراموش میشه.

مثله این که هیچ وقت تو قلب بازی نبوده.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این حرفا مربوط نمیشه به مشکل من.

(مشکلی که هیچ وقت حل نمیشه.)

اما واسه ی دلخوشیم نوشتمشون.

بابای.

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت9 قبل از ظهرتوسط الهه | |

 

 

حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اکنون چه فراموشیها
با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط الهه | |

امروز از زندگی لذت ببر...

                    زیرا دیروز گذشته ای بیش نیست

                                      و فردا....

                            فردا هم ممکن است هرگز از راه نرسد...

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت10 قبل از ظهرتوسط الهه | |

اگر آوازت زیبا  و دلنشین باشد.....

         حتی اگر در وسط  بیابان  ها باشی،

             کسی را خواهی یافت که به آوازت گوش فرا دهد.

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت7 بعد از ظهرتوسط الهه | |

اگر روزی یکی از تار های سازت پاره شد ...

          آهنگ زندگی را به گونه ای بنواز که کسی نفهمد بر تو چه گذشته است

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط الهه | |

بهتری افکار،افکاریست که طعم با خدا بودن را به ما بچشاند

 

پ.ن:کسی بلد نیست این افکار چه جوریه؟

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت7 بعد از ظهرتوسط الهه | |

سلام به همه

خوبید که نه؟

خوبببببب

بالاخره بعد از این همه مدت قلم به دست گرفتم و شروع کردم به نوشتن

با این تفاوت که حالا بر عکس گذشته شاد شاد هستم

خوب اینم مثه هر چیز یه دلیلی داره دیگه

و تنها دلیلش هم داشتن یه دوست  خوبه که شادی رو به زندگیم بخشید

شادی که خیلی وقت بود تو کوچه،پس کوچه ها دنبالش میگشتم و حالا تو قلب یه دوست مهربون پیداش کردم

گرچه بازی سرنوشت مهربونی رو از من گرفت اما ذره ذره دارم میشم همون الهه ی قبل

و اینو مدیون بهترینننننننننننن دوستم هستم

مراقب خودت باش ای دوست!!!

 

این گل رو هر چند مال خودته بهت تقدیم میکنم

گرچه خودت یه دنیا گلی

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط الهه | |

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت11 قبل از ظهرتوسط الهه | |

برای رسیدن باید رفت...

اما همیشه رفتن رسیدن نیست.....

  

در بن بست هم که باشی..

راه آسمان باز است.....

پس پرواز را نیز بیاموز....

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط الهه | |

سلام دوستای گلم

خوبید که نه؟

شرمنده دیگه آپ نمیکنم

سرم این قدر شلوغه که وقت آپ کردن پیدا نمیکنم

مدرسه ها شروع شدن و من باید مثل این جوجه مدرسه ای ها بشینم پا درس و مشقم(اشتباه نکنید یه امسال رو خر خونی کردن ممنوعه!)

درهر صورت کم میام نت و از دوستای عزیزی هم که بهشون سر نمیزنم باید معذرت بخوام

اینم یه شعر خوشگل و بس

 

از میان صداها ......

نگاهها ....

آدم ها.....

هیچ کدام تو نبودی

از میان روزها...

روزهای بی تو !!!!

همه بی سراانجامی

همه رنگ تکرار

و من.....

گوشه ای با یاد تو سپری کردم همه این تکرارها را

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط الهه | |

گاهی وقت ها از نردبان بالا میری تا دست های خدا را بگیری

غافل از اینکه خدا همین پایین ایستاده و محکم نردبان رو گرفته که تو نیفتی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت3 بعد از ظهرتوسط الهه | |

ای کاش زبان نگاهم را می دانستی

و با این همه سکوت

مرا به خاموشی متهم نمی کردی

کاش می دانستی من همیشه

با زبان چشمانم با تو سخن می گویم

چشمانی که از ندیدنت

سیل ها دارند برای جاری ساختن

سخن ها دارند برای گفتن

غزل ها دارند برای از تو سرودن و

عشق ها دارند برای از تو فریاد کردن

کاش می دانستی که من تو را

دوست دارم

کاش می دانستی...

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت12 بعد از ظهرتوسط الهه | |

دلم تنگ است

دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی ست

نمیدانم چرا در قلب من پاییز طولانی ست.

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط الهه | |

سلام خوبید؟

 

من که حال درست و حسابی ندارم

راستیتش از خودم ، از کارام ، از حرفام خسته شدم

و همین طور از زندگی

زندگی که مثه سابق برام جالب و جذاب نیست

نمیدونم چم شده

حس میکنم یه مریضی افتاده به جونم و دست از سرم بر نمیداره

شبا که خواب راحت ندارم و روزا هم یه گوشه از اتاق نشستم

حتی دیگه حوصله ی فکر کردن هم ندارم

 

برا همین از خدا میخوام بزاره راحت بخوام

یه خواب ابدی.....

اما نه..

دلم برا مامانم میسوزه، برا بابا وعلی (داداشم) هم همین طور

میدونم من هر چی باشم بازم برا اونا وجودم مهمه

میدونم با همه ی بدی هام بازم با رفتنم دلشون واسم تنگ میشه

 

 

امسال برا من سال عجیبی بود

خیلی هم عجیب

امسال شدم عین یه مرده ی متحرک که نه احساسی داره و نه ذوقی

 

آخه دیگه مثل قبل از این که تند تند پیام میفرستم ، راضی نیستم

آخه دیگه با شنیدن صدای کسی که دوسش دارم آروم نمیشم

دیگه امسال یادی از بهترین دوستم هم نکردم.....آره امسال تابستون حتی یه کتابی رو باز نکردم تا بخونم

 

از این نوع زندگی خیلی بدم میاد

ولی چارش چیه؟

باید بسوزم و بسازم با همه ی اینا

تا شاید یه روزی ، یه وقتی ، یه جایی خدا خواست و منم عوض شدم

به امید اون روز

بای

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط الهه | |

خلوت يك شاعر

کاش در دهكده عشق فراواني بود

توي بازار صداقت کمي ارزاني يود

کاش اگر گاه کمي لطف به هم ميكرديم

مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

کاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب

روي شفاف تزين خاطره مهماني بود

کاش دريا آمي از درد خودش کم مي کرد

قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود

کاش به تشنگي پونه که پاسخ داديم

رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست

کاش رنگ شب ما هم کمي عرفاني بود

چه قدر شعر نوشتيم براي باران

غافل از آن دل ديوانه که باراني بود

کاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها

دل پر از صحبت اين شاعر کاشاني بود

کاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد

و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

کاش اسم همه دخترکان اينجا

نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم آمتر

غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود

کاش دنياي دل ما شبي از اين شبها

غرق هر چيز که مي خواهي و مي داني بود

دل اگر رفت شبي کاش دعايي بكنيم

راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

gfh

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت3 بعد از ظهرتوسط الهه | |

گفتم: نيا

گفت: ميام!

گفتم: نميذارم بياي.

گفت: نميتوني جلومو بگيري.

گفتم: اگه بياي حالم از ايني كه هست بدتر ميشه.

گفت: برعكس،اگه من بيام خيلي هم بهتر ميشه.

سكوت كردم و بالاخره اشك از چشمانم جاري شد.

پرسيدم: چرا اومدي؟

گفت: تو چشمات كسي هست كه جاي من كنارش نيست.....

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط الهه | |

سلام دوستای گلم

شرمنده که دیگه نمیام

حوصله ی آپ کردنو ندارم

وضعیت روحی مناسبی ندارم

میخوام این چند روزه تو لاک خودم باشم

 و مثل همیشه بشینم فکر کنم

به خودم ...

به کارام...

 و حتی اون!

نمیدونم از این فکر کردنا چی نصیبم میشه

اما اینو میدونم با نوشتن حالم از قبل بد تر میشه

 

شرمنده نیومدم خبرتون کنم و بیام سر بزنم به وب هاتون

ماه رمضونیه حتما برام دعا کنین

خدافظ

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط الهه | |

اگر باران نمی بارید هیچگاه بغض آسمان شکسته نمیشد!

اگر زیر باران قدم نمیزدم ، هیچگاه دلم از دردها خالی نمیشد!

اگر گریه نمیکردم هیچگاه قلبم از غم و غصه ها رها نمیشد!

اگر با تو نبودم هیچگاه نفس کشیدنهایم تکرار نمیشد!

حالا که با تو هستم ، گهگاهی نیز حس میکنم بی تو هستم، 

تو در کنارم نیستی و من خسته هستم!

خسته از زندگی ، خسته از این راه عاشقی!

اگر پاییز نبود ، بهاری نیز در راه نبود !

تو بهاری هستی در پاییز سرد زندگی ام!

تو تنها شکوفه ای هستی در تک درخت باغ زندگی ام!

اگر قلب تو نبود ، حال من از پریشانی گرفته بود ، 

غصه های دلم فراموش نشدنی بود!

اگر صدای تو آرامم نمیکرد ، عشق تو خوشحالم نمیکرد ، 

سرنوشت به ادامه زندگی امیدوارم نمیکرد !

حالا که باران می بارد ، از دلتنگی تو گریه میکنم تا هیچ

چیز جز عشق تو، در قلبم نباشد!

نمیخواهم جز تو ، غم و غصه ها نیز به قلبم بیایند ، 

نمیخواهم جز تو ، حسرتی در قلبم به جا بماند !

اگر تو برای من نبودی ، هیچگاه به آرزویم نمیرسیدم

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت3 بعد از ظهرتوسط الهه | |

روزي از من پرسيدی

كدام را بيشتر دوست داري

من یا زندگیت

و من جواب دادم:

زندگيم

و تو مرا ترك  كردی

بدون اين كه بدوني

تويي زندگي من

 

دوستت دارم

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط الهه | |

با سلام

اول از همه این پست رو تقدیم میکنم به اونی که به تازگی فهمیدم چه قدر دوسش دارم

گرچه میدونم گذری از این جا نمیکنه

 

یادم میاد کوچیک بودم

اون وقتا که خونه تنها بودم و هیچ کی خونه نبود

تو میومدی پیشم و ازم مراقبت میکردی

مگه چه قدر ازم بزرگتر بوی؟

فقط 5 سال.....

با این حال پیشم بودی

تا این که منم مثل بقیه بزرگ شدم

تو و خونوادت رفتید یه جای دیگه

اون وقتا دوستت نداشتم

آخه فکر میکردم خیلی بد اخلاقی

آخه همه پشت سرت حرف میزردن

منم داشتم میشدم یکی از اونا که با دیدنت روشونو بر میگردونه

تا این که یه هفته پیش.....

فهمیدم تو هم یه قلب داری....... مثل من......مثل اونا.......

 

با اون اتفاق...... با شنیدن اون حرفات...... با دیدن اون کارات......

فقط خدا میدونه چه در گریه کردم

حالا.....حالا هم اشکام جاری شدن

اون روز که گذاشتی رفتی ..از خدا خواستم جونمو بگیره اما اون چیزی رو که میخوای بهت بده

میدونم.....میدونم چی میخوای........

 

اون روز فهمیدم خیلی دوست دارم

خیلی بیشتر از اونی که فکر کنی

به طوری که به خاطر تو حاظرم از یکی از با ارزش ترین چیزام بگذرم

یه چیز دیگه رو هم فهمیدم

فهمیدم قلب تو پاک تر از قلب دیگرونه

شاید تو اون آزمایش راه رو اشتباه رفتی

اما  برای من مهم اینه که قلبت به وسعت تمام دریاهاست

قلبی که هیچ کس حتی نیم نگاهی به اون نینداخت

خیلی خیلی دوست دارم

5ky3bw7s22uyc6cisma.jpg 

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت3 بعد از ظهرتوسط الهه |

سلام

 

این پست مال 23 مرداده که چون سافرت بودم نتونستم بیام و آپ کنم

 

درست یک سال پیش.....

در همین روز......

یک پیام جدید......یکی دیگه......و.......

یه شماره ی غریبه بود که با فکر کردن نتونستم بشناسمش

بار اولم بود....

یه مزاحمی که هم اسمم رو بلد بود هم فامیلم

راستش ترسیده بودم

برا همین جوابشو ندادم

گفتم بیخیال ........

هر کی میخواد باشه

روز بعد اومد(24 مرداد)

دوباره همون شماره ی غریبه بود که اس داد

اما اون روز هم بدون این که جوابشو بدم گذشت

تا روز سوم اومد

روزی که حالا که حالاس از اومدنش پشیمونم

مثل روزای قبل یه پیام فرستاد

منم با یه پیام خالی جوابشو دادم

هنوز یک دقیقه نگذشته بود که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن

همون شماره جدیده بود

دستام شروع کرد به لرزیدن و قلبم هم تند تند زدن

تجربه ی اولم بود برا همین دستپاچه شده بودم

زدم رو پاسخ تا جواب بدم

سلام کرد و منم جواب دادم

بعد از یه سکوت نسبتا کوتاه شروع کرد به حرف زدن

آروم......... آروم............

شمرده ....شمرده..........

وقتی صداش رو شنیدم یه کم به خودم اومدم و آروم شدم

صداش برام خیلی آشنا بود.....

بعد خودشو برام معرفی کرد

فهمیدم کیه

فهمیدم که مثل صداش برام آشناس

وقتی حرف زدناشش تموم شد خدافظی کرد

نشستم به حرفاش فکر کردم

بچه ی خوبی بود

ابته این طور حدس میزدم

اون روز هم گذشت و روز بعد با صدای زنگش از خواب بیدار شدم

یادمه اون روز چه قدر بهم خندید که تا اون موقع صبح خواب بودم

 

نمیدونم چی شد که شب بهش اس ام اس زدم

خودشم تعجب کرده یود اما.......

 

ادامشو میزارم برا یه روز دیگه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط الهه | |

خدايا صداي تنهاييم را بشنو

 

امروز من ماندم و تو و سكوتي كه احساس خفگي را در اين چهار ديواري زنده مي كند...

خدايا امروز ديگر هيچ كس به خاطر من و به ياد من از خواب بيدار نمي شود

همه رفته اند و من با خاطرات آنها ام

مي داني در اين درياي بي ساحل مثل قايقي سرگردان اسير امواج شده ام

پس تنهايم نگذار

تو بيشتر از همه مي داني كه تنهايي مرا از پا در خواهد آورد

پس دستانم را بگير

مي دانم تومعنای  تنهايي را مي فهمي ...

پس كمكم كن

 

 

دوباره باید برم سفر

خسته شدم از هرچی مسافرته

اما دیگه چاره ندارم

پس تا یه چند روزی خدافظ

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت4 بعد از ظهرتوسط الهه | |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ......

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند

+نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت3 بعد از ظهرتوسط الهه | |

میخواستیم با هم باشیم

با هم روزای زندگیمون رو بگذرونیم

با هم دیگه شادی ها و غم ها رو سپری کنیم

اما بین خواستمون یه مانع بزرگ بود

غرور جفتمون.......

بهم گفت : غرورتو بشکن منم همین کارو میکنم

با خودم گفتم تا اون هست چه نیازی به غروروم دارم

روزها می گذشت و من در تلاش بودم برای از بین بردن غرور 15 ساله ام

و سر انجام هم موفق شدم

دیگه هیچ اثری از غرور تو من دیده نمیشد

اما اون.....

اون هنوز غرورشو دوست داشت

نمیخواست ازش دست برداره

برا جفتمون سخت بود کنار هم باشیم

اون غرور لعنتی باعث میشد روز به روز از هم دور تر بشیم و بینمون رو فاصله پر کنه

از اون شرایط خسته شده بودم

تا بالاخره ازش خواستم بین من یا غرورش یکی رو انتخاب کنه

باورم نمیش وقتی که گفت نمیتونه غرورشو کنار بزاره

تصمیم گرفتم دیگه از زندگیش برم بیرون

دیگه نمیخواستم مزاحم لحظاتش باشم

موقع خداحافظی داشتم فکر میکردم

به این که چه ساده غرورم  رو فراموش کردم به خاطر اون

و اون چه ساده منو فراموش کرد به خاطر غرورش

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت3 بعد از ظهرتوسط الهه | |

یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسربرتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود .

دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه .

 یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام معنی کن و پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دختر هم به اون علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده دختر به دوستش میگه : من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق واقعی کمکم میکنی پیداش کنم ، تا بحال هر چی دنبالش گشتم سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود ، پسر بهش قول میده تو این راه کمکش کنه . هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی اعتنا می گذشت و هر چی دختر می گفت پسر چند برابرش رو  اجرا می کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه .
تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر
به پسر میگه : میدونی عشق واقعی وجود نداره ؟
پسر می پرسه چطور و دختر میگه : عشق واقعی اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت : ببین ، به اطرافت با دقت نگاه کن ، مطمئن باش پیداش میکنی و باید اول قلبت رو مثل
آینه کنی . دختر خندید و گفت : ای بابا این حرفا برا تو قصه هاست واقعیت نداره . بعد دختر خواست که با هم به رستوران برن و چیزی بخورن پسر قبول کرد ودر حالیکه از خیابون عبورمی کردند یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد

انگار ترمزش برید و نمی تونست بایسته و پسر که این صحنه رو می بینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد میکنه و نقش زمین میشه دختر برمیگرده و سر پسر روکه غرق خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده ولی حیف که دیگه دیر شده بود دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط الهه | |